|
|
|
|
چون قایقی شکسته،رها،روی آبها
سید محمد موسوی
+تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:37
نویسنده محفل ادبی باران
|
در قاموس هر شکستنی
ناله ای هست و
سید محمد موسوی
+تاریخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:44
نویسنده محفل ادبی باران
|
تابستان و گرمای هزار درجه
اطلاعیه
اعضای محترم محفل باران
جهت برنامه هایی که در پیش داریم به اداره ارشاد چادگان تحویل دهید
و اما شعر ...
حتی اگر سلامم را هم پاسخ نگویی یک لنگه پا چشم به دهانت می دوزم آخر یا سبز می شوم یا ...
خانم اعظم قربانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱) دیشب آن شبی که کبوترها با کبوترها و بازها با بازها بودند سهم من از آن شب برفی فقط دیدبانی بود!
۲) گفتم آهو : گفت : چشمانی که حیا را از من ربود و مرا به خاکی کشاند.
خانم فاطمه آقایی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیت های شعر من را می خری ای کدخدا؟ جای آن ما را از اینجا می بری ای کدخدا؟ روستا و مردمش خواهان حکم ما شدند جرممان عشق است یا خود باوری ای کدخدا؟ رد پای عشق را هم کوچمان لو می دهد وای بر بخت بد و در بدری ای کدخدا عقل مردم چشم های کور و کم بینا شده علم را بخشیده اند بر دیگری ای کدخدا لیلی و مجنون هم در حیرتند از عشقمان این من و این ماه با این دلبری ای کدخدا عشق را چوب حراجی می زنند باور کنید تا که بی پول است جیب مشتری ای کدخدا کدخدا مردم برای سنگ ساری می دوند جان من این بیت ها را می خری ای کدخدا
آقای جواد نصیری
+تاریخ شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 11:19
نویسنده محفل ادبی باران
|
۱- کودک دلش از آینه ها گرفته بود آنها یادش انداخته بودند که بزرگ شده است.
۲- مرد کلافه از بازار برگشت و دار بر پا شد زن به زندگی رنگ ها پیوند خورد
سید محمد موسوی
+تاریخ یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 13:57
نویسنده محفل ادبی باران
|
۱- غریبه
خودم را شناختم
پیرمرد خود را درقاب آینه نشناخت!!!!!
۲- هبوط
ومن با تمام وجود آن را......
آخ!!!
چقدر گیجم تمام وجودم گرم دردی جانسوز است
نکند مرا از بهشت رانده اند؟؟؟؟؟
سیده طاهره هاشمی <باران>
--------------------------------------------------------- ۱- می نشینم می نویسم هی می نویسیم و باز خط می زنم
هی خط می زنم چه خوش شانسی بزرگی همیشه به نام تو که می رسم خودکارم تمام می شود!!!
۲- جاده درخت پنجره همه چیز را باران شست شاید تقصیر همین باران دیروزیست که دیگر مرا به خاطر نمی آوری!
اعظم قربانی
+تاریخ یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:16
نویسنده محفل ادبی باران
|
وقتی تمام واژ ه های کپک زده ی ذهنم را قی می کنم درون باغچه ی حیاط خانمان و با امیدی بیهوده منتظر می مانم تا از این خاک مسموم رویایی تازه سبز شود وقتی درون خیالی خاکستری لباس های کهنه ی مترسک زمین های مرده ی پدر بزرگ را با کت و شلوارهایی که خط اتوشان مغز آدم را نصف می کند عوض می کنم و امیدوار می مانم تا این بار تنها میهمان شانه های مترسک کلاغ نباشد و وقتی قناری ها تنها پرندگان خوش آواز خانه های سنگیتان هستند دلم می خواهد حنجره ی تمام قورباغه ها را عمل کنم دلم می خواهد دنیا را وارونه بپوشانم به چشمان خسیس شما محض رضای خدا یک بار هم که شده چشم هایتان را به حقیقت باز کنید
خانم اعظم قربانی
+تاریخ سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 13:15
نویسنده محفل ادبی باران
|
همین دیروز بود که شنیدم پروانه ای بر پشت بام خانه ی مخدوش فرود آمد احساس بی رنگی بر روح خسته اش دمید و آرام و نامحسوس با جسمی قیر اندود در ملحفه ی مهتابی با آسمان پیوند خورد فرشته خویی که فقط عشق را می دید و درد نمی کشید انسانی که دوست داشت پایان داستانکش را کبوترانه تصویر کند آنگونه که بام را انتخاب کرد وگرنه هنوز مرغ و خروس ها در میان خاکروبه ها مشغول گرد و خاک کردن هستند ** ای کاش لحظه های آئینه ای ات تکرار می شدند ای کاش چشم های بی تفاوت می دیدند که تو چگونه احساس جاری دستانت را در پای بلورهای خواب فرو ریختی و چگونه رو در روی چشم هایی که از کاه کوه می سازند رنگ باختی و بازی را یکی به نفع ربات ها کنار کشیدی ای کاش می دیدند ای کاش تکرار می شدی تا بهتر ببینند اما نه تو مجنون کوچه های غریب خاک بودی فرهاد بی هیاهوی کوهستان خوشا به حالت رفتی هر چند ناغافل و بدا به حال آن قافله ای که غافل از هر جا هنوز درجا می زند درجا درجا
تقدیم به زنده یاد محمد نجاری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آه چه اتفاق ساده ای همیشه وقتی شب ورق می خورد من خواب می مانم
سیده طاهره هاشمی
+تاریخ چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 11:57
نویسنده محفل ادبی باران
|
سلام دوستان
ولادت بانو حضرت زهرا را خدمت همه شما عزیزان تبریک می گیم و همچنین روز مادر
و اما شعر:
۱- تو آمدي ! آمدي هم پاي عرفان و من به شوق ديدارت شتافتم تا لحظه هاي سبز معراج تا پاي سجاده ي عشق تا لرزش پلك هاي هر چه قاصدك در مقابل نور و تا دانه دانه ي هر تسبيح كه نقش نام توست بر آن
۲- تو شكفتي در سبزترين روز خدا و به يمن آمدنت،تمام قاصدك ها به پرواز در آمدند تا ناب ترين خبر را به گوش نسترت هاي بي قرار برسانند با ورودت قلب زمين سراسر نور شد و زمان سراسر شور اي هميشه سپيدار اي طلوع بگير دست مرا تا گلبرگ هاي وجودم از پاكي وجودت سرشار گردد بنگر بنگر مرا بانوي ايمان و عرفان تا ديده و دل خدايي شود و نگاه ها اهورايي شيواترين نوشته، در وصف تو ناكام مي ماند و حتي بلوري ترين كلمات هم در بيان احسام ناتوانند و من صبورانه سكوت مي كنم در كوچه ي سكوت.
خانم طيبه بديعي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب دو چشمانت به مهمانی نیامد رز جوان خشکید و بارانی نیامد این کفش ها چشم انتظار رفتن و من بر پای سستم رو زدم ، جاني نيامد ياس سفيدم دوريت آزرده دل را دل هم دگر امشب غزل خواني نيامد مجنون شدم ليلاي من ديگر چه خواهي ؟ ديوانه ات گشتم و طوفاني نيامد شرح غريبي دارد اين عشق جگر سوز در وصف حال قصه ديواني نيامد؟ تب دار گشته اين غزل چاره چه سازم يارب چرا دارو و درماني نيامد! قحطي عشق آمد زليخا چاره اي كن پيراهني از طفل كنعاني نيامد سر در گمم در كوچه هاي گرم ديروز دستي به سمت چشم گرياني نيامد ذهن پريشانم نمي داند چه گويد ده بيت آورد است و پاياني نيامد من عاشق چشمان ياري مهربانم هرچند چشمانش به مهماني نيامد !!
غريب جيرفت!!! آقاي جواد نصيري
+تاریخ پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:10
نویسنده محفل ادبی باران
|
این تکه کیک هم سهم کسایی که نبودن انشاالله صد سالگی محفل را جشن بگیریم
و این هم شعر:
چندیست که خوب خوب خوبم شده ای خورشید دل سرد و غروبم شده ای من بر سر هفت سین دعا کردم و تو یک لحظه مقلب القلوبم شده ای سودابه بدیعی
+تاریخ سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:55
نویسنده محفل ادبی باران
|
سلام
با زوج شاعرمحفل همراه می شویم...
چون خانم ها مقدم ترند پس اول با دوست عزیزم خانم اعظم قربانی شروع می کنیم ۱-
تمام مشکلاتم با ابروانت پیوند خورده است لبخند که میزنی گره از تمام مشکلاتم باز می شود
۲- چقدرچشمان تو سرداست نگاهم که می کنی منجمد می شوم!
۳- درس دیروز دو خط موازی: دو خط را موازی می گوییم هر گاه به هم نرسند مگردر بي نهايت. درس امروز: دو خط موازي من و تو ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما نوبت مي رسه به آقاي سيد حميد موسوي
وقتي براي زندگي در ويترين انتخاب پيراهن يوسف شدم چشمان مردم كور شد قحط غزل بود و كسي حتي به گندم فكر نكرد وقتي در آن دلواپسي از من زليخا دور شد اصلا نمي دانم چرا هميشه غمگينم غزل اصلا چرا دور خودم هي غصه مي چينم غزل بي شك زمان را ديده ام ازچشم آدم خوارها وقتي كه آزادم ولي در فكر تمكينم غزل گاهي براي خاطرم ديوار حاشا مي كشم درپشت آن باغ خدا يك باغبان يك بيل نو يك شعربي چون وچرا يك سايبان از واژه ها روئيده ازقلب زمين گندم ز گندم جو ز جو صبحت بخير اي آسمان من اصل اصل اصل نه اصلا مرام كوچه و ديوار حاشا نيستم
+تاریخ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 12:12
نویسنده محفل ادبی باران
|
|
|