تبليغاتX
محفل ادبی باران چادگان
محفل ادبی باران چادگان

دنیا کافه ی طوفان زده است...

یک فنجان باران تلخ لطفا!!!

سیده طاهره هاشمی (باران)

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:29 توسط حمیده حسن خانی| |

گاهی نگاهت چنگ می اندازد به پیراهن تنهایی ام

من به گوشه نشینی در این زاویه ی دنج عادت کرده ام

مراقب نگاهت باش

بگذار تنها بمانم

سیده طاهره هاشمی (باران)

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:28 توسط حمیده حسن خانی| |

دوباره دفترم را رو به رویم باز می بینم

دوباره خاطراتم را به دور خویش می بینم

دوباره یک قلم ، یک میز  و یک عالم سکوت محض

و من که با غزل این روز ها سنگین و رنگینم

هنوزم گرد من شمشاد ها تان جمع شان جمع است

به گرد من که سروی خسته و تنها و غمگینم

شبیه باد بادک ها که در اوجند  و بیزارند

خودم را سخره ی طفلان بازیگوش می بینم

چه با کشکول و بی کشکول چه با یا هو چه ... فقط اینجا

گدایی محبت می دهد  هر لحظه تسکینم

اگر سروم اگر سبزم همه از روی نا چاریست

به جز این هر چه باشم بی گمان گویند بی دینم

نمی خواهم گلایه کرده باشم  از کسی ،اما

دوباره دفترم را رو به رویم باز می بینم  

                   سید محمد موسوی

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:3 توسط حمیده حسن خانی| |

از آن سوی

    پشت دیوار شهر

به نظاره چشم گشودم 

         چون یکی از انبوه

به رنگ خون و آسمان آمیخته یافتم

گفتند:از پی خورشیدش شتابان گذشت

صبح دم

          زباغ

           به پای سروی پیچید

                شگفت و فریاد شد.

                    سید مجید معین الدینی 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:4 توسط حمیده حسن خانی| |

بی پدری

         بی مادری

در به دری است . . . .

آنقدر یک لنگه پا ایستادیم تا

     روزگار بی پدر و مادر

      دروازه ی این قصه را گشود .

                سید محمد موسوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:58 توسط حمیده حسن خانی| |

سخت به دست آوردمت

            و آسان از دست دادمت

چه سخت آسان گرفتی دوری مرا

سیده طاهره هاشمی (باران)

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:55 توسط حمیده حسن خانی| |

هرگز فکر نمی کردم

گره ها هم

                کار گشا باشند....

باور کنید

        دیگر تار و پود من

               به این نقش بسته است .....

حالا هر روز

     پای داری می نشینم

                  و زندگی می کنم.

                  سید محمد موسوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:52 توسط حمیده حسن خانی| |

با قلموی سکوت

می کشم نقش تو را بر دیوار

نقشی از لحظه ی خوب دیدار

و به آن رنگ وفا خواهم زد

رنگ باران و تبسم

رنگ پرواز نسیم

رنگ بی رنگی عشق

مثل یک خواب عمیق

مثل یک بار نفس

قلموی سکوت بی صدا میشکند

بعد از آن با قلم ساده عشق

می نویسم که دلم آینه بود

در نبود تو به پای تو نشست

می نویسم که غرور دل من

زیر پای تو ، برای تو شکست

فاطمه آقایی 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:41 توسط حمیده حسن خانی| |

این منم خسته از این ثانیه ها

پشت تصویر زمان محو شدم

پشت تاریکی شب، بغض غروب

پشت این خاطره ها پاک شدم

و کسی نیست بگوید که چرا خشک شدم

که چرا پژمردم

این منم چشمه ی کم آب، سراب

این منم جام پر ازخون، شراب

و شتاب از پی این فاصله ها

در پی هل هله ی باد رها

چه کسی می داند ! زندگی جز ره تاریک و خطر هیچ نداشت

سایه ی شوم خزان بود سرا

برگ خشکیده ی آن بود سرا

چه خیالیست مرا

بخت من تاریک است

بخت من در پس بوران یخ زد

بخت من چشمش را روی مهتاب ببست

چه بگویم

لاجرم باید زیست

لاجرم باید ساخت

 

معصومه بهمن زیاری

 

                               

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:27 توسط حمیده حسن خانی| |

وعشق ...

قلبم را بفشار

 غم هایت را در مشتم بگیر و قلبم را بفشار

آنقدر که دستگاه خط های مستقیم مرگ را نشان دهد

آنقدر که همه را نا امید کنی

قلبم را بفشار

می خواهم از زندگی ام لذت ببرم

سیده طاهره هاشمی(باران)

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:36 توسط حمیده حسن خانی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ